ميرزا على خان نائينى ( صفاء السلطنة )
21
گزارش كوير ( سفرنامه صفاء السلطنه نايينى " تحفة الفقراء " ) ( فارسى )
آورد . كلمات منثور و منظومش آئين ساطع و برهانى لامع است . آنجا كه عيان است ، چه حاجت به بيان است . در صفوف كمالات صوريه علميهء معنويه عمليه با حضافت و درايت و در آداب مجاهدت و رياضيت و ذكر و فكر و واقعه و مشاهده و مكاشفه پرتو عنايت شامل حالش شده يگانهء عهد به شمار مىرفت و آراسته از علايق و پيوسته بر قايق حقايق روزگار عمر را كه هفتاد و سه سال با دوستان خدا با ارادت و خدمتگذارى كه مايهء سعادت و كاميابى است به پايان برد . . . بالجمله واقعا پايهء قدر مرحوم مشتاقى نظر به مراتب مناقب صورى و مكارم معنوى از فضل و ادب و فواضل موهوب و مكتسب برتر از آن است كه وى را به حسن شعر تعريف كنند ، و به جودت نظم و نثر توصيف . امّا چون خاطر الهام مظاهرش به گفتن شعر به واسطهء كسب فضيلت تواضع و كسر نفس به آن فرود آمده است . از اين سبب به سمت شعر و شاعرى وى را به شمار آرند . طبع قادرش به گفتن شعر پارسى و تازى هردو حاضر ، امّا به پارسى بيشتر رغبت داشت . و رايت فصاحت برافراشت . انصاف اين است ، هرجا طايفهء سخنگويان به تلفيق نظم و نثر برآيند ، مشتاقى طاق و سر باشد تخلص را « مشتاقى » ، مىفرمود . چه آنكه به مرحوم جناب آقا استاد زجاجى حاجى مشتاق عليشاه طاب ثراه پيوسته ارادتش راست و درست آمد ، و آينهء دلش مصفا گشت . كتب و دواوين مؤلفات شعريهء آن مرحوم بىشمار است . . . در حقيقت دبير چنين شخصى را بايد گفتن ، كه جامعيت علم و عمل ، و نظم و نثر ، و قصيده و غزل ، و خطوط شكسته درست و نستعليق ، تمام با اخلاق پسنديده حائز و حاوى باشد . به حمد اللّه ديدهء احباب به وجود « صفاء السلطنهء » ( ثانى ) روشن است ، كه الولد سرّابيه در مورد ايشان درست آمده است . عاقبة الامر آن پير روشن ضمير را در سنهء 1318 هجرى قائد « 33 » توفيق و سعادت با تمام عيالات و همراهى همين فرزند ارشد ارجمندشان ايد اللّه تعالى به ساحت عرش آيت عتبات عاليات عنان كشيد . . . به فاصلهء چند ماهى ناگاهى داعى حق را لبيك اجابت در داد . . . » « 34 » . بجاست براى اينكه شرح احوال كاملى از صفاء السلطنه در دست باشد نمونهاى چند از ابيات منظوم او را در تكميل اين مقال بياوريم . امّا چون ابياتى از آثار منظوم او در اين سفرنامه آمده به چند بيت از يكى از آثار او بسنده مىكنم . به گرد خوان لئيمان مرا حواله نكرد * رهين منت دو نان نخواست يار مرا ز آب ديده كنار ار كنم چو رود رواست * كه عنقريب كشد خاك در كنار مرا « 35 »
--> ( 33 ) - متن : قاعد . ( 34 ) - ديوان مشتاقى ديباچه ص 16 - 15 . ( 35 ) - همان مآخذ ص 17 .